ديشب با مامان شعراي سيد مهدي موسوي رو ميخونديم و فاطمه اختصاري رو

به طور كلي سبك پست مدرنيسمِ ديوانه وارشون رو!

مهدي موسوي تو يكي از همين شعراش تهش نوشته بود:

پشت سياهي هاي دنيامان سياهي بود؛

معشوقه ام بودي و هستي و ... نخواهي بود!


منبع این نوشته : منبع
مهدي موسوي

امروز تكليفامو براي كلاس فيزيك ننوشته بودم، ٦٥٠ تاااا تست دايناميك:////

به مامان گفتم مامان من ميرم كلاس ولي حاضريمو نميزنم، كه نفهمن اومدم و تكليفمو نگيرن،اگه

بهت زنگ زدن گفتن رها نيومده بدون قضيه از چه قراره:/

بعد رفتم تو كلاس ديدم چاره اي جز حاضري زدن ندارم:///

به ناچار گفتم "رها فلاني هستم" و خزيدم تو://

اونا هم علامت زدن اسممو كه اومدم:/

بعد رسيدم خونه مامانم ميگه نقشه با موفقيت انجام شد؟:) ميگم چي؟؟

ميگه بهم زنگ زدن گفتن چرا رها نيومده:///

يني ميخوام بگم خدا بخواد كمك كنه حتا بري خودتو معرفي كني هم نميفهمن:////


منبع این نوشته : منبع
كلاس

پاره پاره

حرفي نگفته ، خدا محو گفته هايت بود         شيطان هزار سجده تو را شعر مي سرود
چشمِ مورّبِ بر قلب ها عمود          [من را به حال خودم وا گذاشتي]
اي گريه هاي مولوي و ناز هاي شمس      آغوش آسماني محكم به وقت ترس
فكر مراحم آشفته بين درس         [زخم عميق بدي جا گذاشتي]
اي ناخداي كشتي طوفاني جنوب        اي مشرق سياه فرو رفته در غروب
اي آسمان در ته كيهان شده رسوب       [گويي تعلقي به جهانم نداشتي..]
مثل گذشتن از پل عابر،صداي بوق         شكل سقوط خاطره در كوچه اي شلوغ
جان دادن حقيقت بي معني دروغ       [پا روي حس يك زن تنها گذاشتي!]
شعر سپيد قلم خورده در كتاب        رنگين كماني از احساسِ يك حباب
اي پاسخ تمام سوالات بي جواب       ["يا لَيتَ" جا براي دعا مي گذاشتي!]

رها


منبع این نوشته : منبع
گذاشتي

سر اين يكي چقدر بابا و مامان بهم خنديدند!

پر كردي كيفت رو با تنهايي       داري ميري، شايد نياي ديگه
وقتي كه نيستي عاشق اين شهر        بايد بري ،قلبت اينو ميگه
داري ميري شايد كه تنهايي         يادش بره كه با تو همرا شه
شايد يكي اون گوشه ي دنيا         يادش بياد قلب تو باهاشه
وقتي صدا كردن قطارت رو         جا ميذاري دلتنگيتو تو شهر
راه آهنم ديگه شبيهت شد         مثل توئه تنهايي اين شهر
هر شهري كه پاهاتو ميذاري       تنهاييات هواشو ميگيره
حتا اگه پاشي بري تهران           تهران هم از غصه ميميره
پاريس ،تهران ، اصفهان يا قم      چه فرقي داره وقتي تنهايي؟
وقتي نميبينن تو رو كورن         با كل احساست تو اينجايي
احساس تو اونقدر عاشق هست        كه پر كنه احساس اين شهرو
شهرا رو تو آلوده دوس داري      آلوده كردي باز اين شهرو
غمهاي تو از جنس سيگاره       سيگاراي غمگين رژ خورده
هر كي ببينه تو رو بي سيگار      نادر ترين سوژه بهش خورده
اون لحظه كه اشكات سرازيره      دنيا ديگه از بغض لبريزه
وقتي كه سرفه مي كني از غم     كل يه دنيا اشك ميريزه

رها


منبع این نوشته : منبع
تنهايي

از رنجي كه ميبريم!

رفتنت مصدر عجيبي بود       مثل يك ماضي بعيد بعيد
غير تو هيچ كس مرا نشناخت      غير تو هيچ كس مرا نشنيد
آنقدر محو بودنت بودم         كه جهان را اضافه ميديدم
در نبودت،كنار آيينه.       من خودم را كلافه ميديدم
روزهايم كنار مردم بود         طول شبهام در كنار خودت
گريه هايم ،تمام آغوشت            من،خدا،گريه،زار زار، خودت
سينه ات را صداي گريه ي من         با تمام وجود ،كَر مي كرد
دستهايت ولي تناقض بود           با بدي هام،خوب سَر مي كرد
درد هايم هميشه مرهم داشت        بغضهايم مرا نمي كُشتند
در همان روزها كه مي خواندند:       پاسخ درد ها،فقط مُشتند
فكر كردم مرا همانگونه           گريه باران و سنگ ميخواهي 
فكر كردم غمم قشنگ تر است      آسمان را تگرگ ميخواهي
خنده هايم برات كمتر شد      رفتنت مثل سايه نزديكم
اين بعيدت چقدر مستمر است!      رد شدي از نگاه من كم كم 
اين كه روزي مرا رها بكني      مثل آونگ توي ساعت بود
فكر كردم كه ميروي اما         آخرش پيش من هوايت بود
رفتي و برنگشتي اينجا و      يك نفر شعرهاش غمگين است
كاش من اعتراف مي كردم     چشم هايت چقدر شيرين است...


منبع این نوشته : منبع
كردم ,هايم